انیمیشن Up یکی از بهترین انیمیشنهای پیکسار است که با داستانی زیبا و تاثیرگذار، توانست راه خودش را به دل طرفداران باز کند و همچنان جزو یکی از آثار برتر انیمیشنی به شمار رود. این انیمیشن داستان مرد مسنی به اسم کارل را روایت میکند که پس از مرگ همسرش الی، تصمیم میگیرد تا هزاران بادکنک را به خانهاش وصل کند و به سمت آبشار بهشت رهسپار شود تا قولی را که به الی داده بود را عملی کند. در این راه او ناخواسته با پسر پیشاهنگی به اسم راسل همراه میشود که به او در این راه کمک میکند.
انیمیشن Up فیلمنامهی غنی دارد که با دیالوگهایش هم میتواند بخنداند و هم ناراحتمان کند؛ داستان این انیمیشن احساسی عمیق را در دلمان ایجاد میکند که شاید کمتر انیمیشن یا فیلمی توانایی این را داشته باشد این احساس را منتقل کند، برای مثال ده دقیقهی ابتدایی این انیمیشن را حتما به یاد دارید؛ ده دقیقهای که تنها با تصویر و موسیقی، داستان دلگرمکنندهای از شادی و غم را روایت میکند. این انیمیشن همچنین برندهی جایزهی بهترین انیمیشن و بهترین موسیقی در جشنوارهی اسکار شد و به دومین انیمیشنی تبدیل شد که پس از انیمیشن Beauty and the Beast، نامزد جایزهی بهترین فیلم در این جشنواره میشود. در ادامه با بهترین دیالوگهای این انیمیشن آشنا میشویم.
۱۰- «نگران نباش الی. خونمون رو به اونجا میبریم.» – کارل

کارل ماجراجویی سختی را برای رسیدن به آبشار بهشت در آفریقای جنوبی داشت و در نهایت به مکانی که او و الی تصمیم داشتند خانهشان آنجا باشد، رسید. کارل تصویری از آبشار را همیشه با خود داشت که با آن خیره میشد و همزمان با همسرش صحبت میکرد.
صحبتهای کارل با الی در طول فیلم بسیار شیرین است، این نشان میدهد که کارل مرد مصمم و سختکوشی میباشد، آن هم در سن ۷۰ سالگی. برای به ارمغان رساندن آرزوی زنی که عاشقش بود، او نهایت تلاش خود را خواهد کرد.
۹- «من به کمکت احتیاجی ندارم، من میخوام که جات امن باشه.» – کارل

از لحظهای که کارل با راسل ملاقات کرد، حوصلهاش را نداشت. کارل پیرمرد مغروری است که حوصلهی جوانترها را ندارد، مخصوصا پسری که اصرار دارد تا به او کمک و نشان پیشاهنگی را دریافت کند. او هرکاری میکند که راسل بیخیال او شود اما راسل به این راحتی تسلیم نمیشود و همیشه با لبخند بزرگتری برمیگردد. اما رفتهرفته، کارل به حضور راسل عادت میکند و میخواهد که کنارش باشد.
زمانی که کارل تصمیم میگیرد تا کوین و داگ را نجات دهد، راسل نیز میخواهد به او کمک کند. اینبار هم کارل کمک راسل را رد میکند، اما نه به خاطر غرورش، بلکه به خاطر عشق و اهمیتی که به راسل پیدا کرده است. شخصیت کارل در طول داستان تغییر کرده و قبول کرده که راسل برای او اهمیت دارد.
۸- «یک کاشف طبیعت با همه دوسته، میخواد یک گیاه باشه، یک ماهی یا حتی یک موش کور کوچولو» – راسل

راسل طبیعتگرد و کاوشگر فوقالعادهای است که اطلاعات زیادی هم در زمینهی طبیعت دارد. این علاقهی او باعث شده تا شخصیت دوستداشتنی و مهربانی نسبت به محیط اطرافش داشته باشد، به عنوان مثال اگر فرصتی برای نجات یک گونهی در معرض انقراض داشته باشد، نهایت تلاشش را میکند.
او به سرعت با داگ اُخت میگیرد و حتی اولین نفری است که پرندهی غول پیکر را پیدا میکند و اسمش را کوین میگذارد. همانطور که در این دیالوگ میگوید، او با همه دوست هست و این مهربانی باعث میشود تا کارل هم تغییر کند.
۷- «تو زیاد حرف نمیزنی… ازت خوشم میاد.» – الی جوان

در ابتدای انیمیشن، الی و کارل برای اولین بار با هم ملاقات میکنند؛ کارل آرام و خجالتی است درحالی که الی برخلاف او شخصیتی سرزنده و برونگرا دارد. الی خودش را مفصل معرفی میکند و حرف میزند اما کارل خیلی کم چیزی بیان میکند. کارل پسری آرام است و الی این را در مورد او دوست دارد.
این دیالوگ نشان میدهد که چرا رابطهی این دو نفر تا مدتها ادامه پیدا میکند، کارل و الی برای هم ساخته شدهاند و همدیگر را تکمیل میکنند؛ درست مثل علامت یین و یانگ. رابطهی آنها به خوبی در ابتدای انیمیشن نشان داده میشود و همین امر باعث میشود که تلاشهای کارل را در طول فیلم درک کنیم، چرا که او عاشق الی بود.
۶- «سلام به همگی! اسم من داگه. من تازه با شما آشنا شدم و دوستتون دارم.» – داگ

داگ یکی از عجیبترین حیوانات خانگی سینما است و همچنین یکی از دوستداشتنیترین آنها به شمار میرود. داگ عضوی از دسته سگهای چارلز مانتس است که همگی قلادههای مترجم زبان سگی می پوشند. او حیوانی شیرین و دوست داشتنی است که فقط یک دوست میخواهد، بنابراین وقتی برای اولین بار با کارل و راسل برخورد می کند، به سرعت عشق خود را به آنها اعلام می کند.
با این حال، وفاداری او الکی نیست و اگرچه به سرعت عشق میورزد، اما با تمام وجود عشق میورزد. بنابراین وقتی داگ خود را معرفی میکند، کارل ممکن است هنوز او را نشناسد اما میدانیم که داگ برای او دوستی ماندگار خواهد بود.
۵- «ماجراجویی اون بیرونه!» – چارلز مانتس

چارلز مانتس کسی بود که الی و کارل با او آشنا بودند و به همین خاطر هم در کودکی باهم دوست شدند. چارلز مانتس جهانگرد معروفی بود که بچههایی مثل کارل و الی از او الهام میگرفتند و شعار معروفی داشت که میگفت «ماجراجویی اون بیرونه!». البته شهرت مانتس از بین رفت و برای همیشه به آفریقای جنوبی برگشت. این شعار به هدف الی و کارل تبدیل شد تا رویای دیدن آبشار بهشت را رها نکنند.
کارل فکر میکند که رسیدن به آبشار بهشت بالاخره ماجراجوییای که او و الی به هم قولش را داده بودند را به سرانجام میرساند، اما حقیقت این است زندگی الی و کارل تمامش یک ماجراجویی بود. ماجراجویی قطعا وجود دارد و کارل به قدری خوششانس بود که آن را با زنی که دوستش داشت تجربه کرد.
۴- «شاید کسلکننده باشه، اما چیزهای کسلکننده رو بیشتر یادم میآد.» – راسل

رابطهی راسل با پدرش هدفمندانه در پسزمینهی داستان انیمیشن Up روایت میشود. درست است که Up یک فیلم انیمیشنی میباشد که در آن هر چیزی امکان دارد، اما تنها بودن راسل قابل توجه است. در طول انیمیشن او اشاره میکند که والدینش از هم جدا شدهاند و او در طول این جدایی، فراموش شده است.
راسل به کارل میگوید که زمانی پدرش عادت داشت تا او را بیرون ببرد و برایش بستنی بخرد، چیزی که دیگر اتفاق نمیافتد. جدای از زندگی ناراحتکنندهی راسل، با این حرفها به کارل یادآوری میکند که لحظاتی که با الی گذرانده ارزشمند و مهم بودند.
۳- «پسر خوبی هستی داگ، تو پسر خوبی هستی.» – کارل

داگ تنها میخواهد که سگ خوبی باشد و این تنها چیزیست که او در طول انیمیشن Up میخواهد آن را ثابت کند. حتی تلاش او برای گرفتن کوین به این دلیل بود که از او خواسته شده بود این کار را بکند و خوش تمایل چندانی به این کار نداشت، تنها میخواست از حرف صاحبش پیروی کند. شاید چهره و کارهای او نشان دهد که او سگ خوشحالی است، اما در حقیقت او تنهاست و همیشه میخواهد ثابت کند سگ خوبی است.
زمانی که جلوی در خانهی کارل میایستد، چهرهای مظلومانه به خود میگیرد و برایش ناراحت میشویم. اما کارل از دیدن او خوشحال میشود و به او میگوید که پسر خوبی است. داگ نیز به شدت خوشحال میشود و بالاخره یک نفر به او گفت که سگ خوبی است.
۲- «اون فقط یک خونهست.» – کارل

در نقطه اوج انیمیشن Up، چارلز مانتس کاملا شرور شده؛ او کوین، داگ و راسل را در بالای کشتی هوایی خود تعقیب میکند و به سمت خانه کارل که تنها با چند طناب به کشتی متصل است، میروند. در حالی که مانتس به تعقیب ادامه میدهد، کارل از پشت سر او میآید. کارل دوستانش را نجات میدهد و مانتس میمیرد، اما خانه از کشتی جدا میشود و برای همیشه در آسمان ناپدید میگردد.
وقتی که خانه در آسمان ناپدید میشود، راسل عذرخواهی میکند؛ اما کارل میخندد و این دیالوگ را میگوید. این خانه رویای کارل و الی بود، اما تا پایان این انیمیشن، کارل متوجه شد که الی اهمیتی به این که خانه کجا باشد نمیداد، بلکه آن سالهایی که با کارل گذارنده بود برایش مهم بودند. برای الی تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که آنها در کنار هم بودند و خانه، فقط یک خانه بود.
۱- «ممنون برای ماجراجویی، حالا برو و یک ماجراجویی جدید داشته باش.» – الی

پس از اینکه کارل اجازه میدهد مانتس کوین را بگیرد، راسل و داگ او را ترک میکنند تا به دنبال کوین بروند زیرا از تسلیم شدن کارل ناراحت هستند. کارل با دلی شکسته به خانه خود بازمیگردد و به آلبوم قدیمی خاطرات نگاه میکند، او از این موضوع ناراحت است که نتوانسته قول خود را عملی کند و الی نیز نتوانست آلبوم خود را کامل کند. او صفحات کهنه و فرسودهی آلبوم را ورق میزند و متوجه میشود که الی در واقع آلبوم را تمام کرده و آن را با تصاویری از زندگی طولانی و مشترکشان پر کرده است.
الی تمام لحظاتش را با کارل نگه داشته و در کتاب ماجراجویی خود قرار داده بود. در انتهای کتاب، یک یادداشت دستنویس از الی به کارل نوشته شده بود: «ممنون برای ماجراجویی، حالا برو و یک ماجراجویی جدید داشته باش». زندگی الی سراسر ماجراجویی بود و با مرور آن، کارل متوجه میشود که زندگی خودش هم همینطور بوده است. در نهایت کارل میفهمد که ماجراجویی واقعی دوستان جدیدش هستند، نه خانه قدیمی که مدتهاست با خود حمل میکند.
منبع: Screenrant
source