فیلم Before Sunrise، در ژانر درام عاشقانه و محصول سال ۱۹۹۵ به کارگردانی ریچارد لینکلیتر (Richard Linklater) و نویسندگی مشترک او با کیم کریزان (Kim Krizan) ساخته و پرداخته شده است. این فیلم که نخستین قسمت از سه‌گانه Before محسوب می‌شود، داستان یک ملاقات اتفاقی و سرنوشت‌ساز بین دو جوان را روایت می‌کند. شخصیت‌های اصلی فیلم ایتن هاوک (Ethan Hawke) در نقش Jesse (جسی) و ژولی دلپی در نقش Celine (سلین) هستند. که در یک سفر قطار به یکدیگر برمی‌خورند و تصمیم می‌گیرند در شهر وین با هم وقت بگذرانند.

در طول یک شب به‌یادماندنی در وین، Jesse و Celine پس از آشنایی در قطار، تصمیم می‌گیرند در شهر پیاده‌روی کنند و با یکدیگر گفتگو کنند. آن‌ها در این شب، درباره زندگی، عشق، آرزوها و ترس‌هایشان به تبادل نظر می‌پردازند و لحظاتی عمیق و سرشار از احساسات را تجربه می‌کنند. این فیلم بیشتر بر دیالوگ‌ها و تعاملات انسانی تمرکز دارد و تاملی است بر گذر زمان، فرصت‌های زندگی و جستجوی معنا در روابط انسانی.

دیالوگ، عضو اصلی فیلم

نقد فیلم Before Sunrise

فیلم Before Sunrise یک اثر کاملا دیالوگ محور است به گونه‌ای که اوج داستان تنها در گفت و گوهای میان جسی و سلین رقم می‌خورد و رویدادهای اتفاقی یا بصری نقش ثانویه‌ای دارند. با محوریت دیالوگ‌ها فیلم به بررسی عمیق احساسات، اندیشه‌ها و تجارب انسانی می‌پردازد. هر کلام و هر سکوتی حامل بار معنایی ویژه‌ای است که مخاطب را به تفکر درباره عشق، زمان و سرنوشت وا می دارد و این ساختار، داستان را از روایات معمول مبتنی بر اوج و فرود اتفاقات متمایز می‌کند.

بازی بازیگران در این فیلم به دلیل طبیعی بودن و بی‌اغراق بودن، دیالوگ‌ها را به حد زیادی، باورپذیر دوست‌داشتنی و دلنشین می‌کند. ایتن هاوک و ژولی دلپی با ارائه اجرای صادقانه و ارتباطی عمیق میان شخصیت‌های خود موفق می‌شوند تا در هر کلام و هر مکالمه، حس واقعی بودن و نزدیکی را به مخاطب القا کنند. از منظر ساختاری، تمرکز بر دیالوگ به جای اوج اتفاقات به مخاطب اجازه می‌دهد تا به صورت دقیق‌تر به لایه‌های فلسفی احساسی و اجتماعی مکالمات پی ببرد و این رویکرد باعث می‌شود که داستان در هر لحظه، نقطه اوج خود را از طریق تبادل افکار و احساسات به دست آورد.

با وجود این نوع روایت، گاهی برخی از مخاطبان که عادت به رویدادهای دراماتیک و بصری دارند، کمبود تحریک بصری را احساس می‌کنند اما در این فیلم همین سادگی و اصالت گفت و گوها هدف اصلی است که به جای ایجاد تنش از طریق اتفاقات، از طریق اندیشیدن به معانی عمیق زندگی و ارتباط انسانی اوج می‌گیرد. در نهایت فیلم Before Sunrise با استفاده از دیالوگ‌های صمیمی و دلنشین خود الگویی از تعامل انسانی مدرن ارائه می‌دهد که در آن اوج داستان نه به واسطه وقایع خارق العاده بلکه از طریق تبادل نظرهای صادقانه و ارتباط عمیق میان دو انسان حاصل می‌شود و این خود پیام قدرتمندی درباره ارزش واقعی گفت و گو و اصالت روابط انسانی است.

همه چیز زندگی قابل بحث است

نقد فیلم Before Sunrise

گفت‌وگوهای فیلم Before Sunrise فراتر از یک دیالوگ ساده بین دو شخصیت است و به نوعی کاوش در مفاهیم فلسفی عشق، زندگی، زمان، مرگ و سرنوشت محسوب می‌شود. این گفت‌وگوها ساختاری بداهه‌گونه دارند اما در عین حال به شکل کاملاً هدفمند نوشته شده‌اند تا بیننده را درگیر اندیشه‌ها و تاملات شخصیت‌ها کنند. فیلم تلاش می‌کند نشان دهد که چگونه یک گفت‌وگوی عمیق می‌تواند پلی میان دو انسان ایجاد کند و تجربه‌ای منحصربه‌فرد را رقم بزند.

یکی از مهم‌ترین ابعاد فلسفی گفت‌وگوها مسئله عشق و ماهیت آن است. جسی دیدگاهی بدبینانه و عمل‌گرایانه به عشق دارد، او به نوعی عشق را محصولی از شرایط و عوامل بیرونی می‌بیند و معتقد است که بسیاری از روابط انسانی از روی عادت یا نیاز شکل می‌گیرند. در مقابل سلین نگاهی رمانتیک‌تر دارد و عشق را به عنوان یک تجربه متعالی و رازآلود توصیف می‌کند. این تضاد فکری باعث می‌شود که هر دو شخصیت به نوعی دیدگاه خود را در طول فیلم اصلاح کنند و تحت تاثیر یکدیگر قرار بگیرند؛ در نهایت هر دو به این نتیجه می‌رسند که عشق اگرچه می‌تواند محصول شرایط باشد اما در عین حال می‌تواند تجربه‌ای واقعی و اصیل باشد که تاثیر عمیقی بر زندگی افراد دارد.

مفهوم زمان و گذر آن در گفت‌وگوها به شکلی فلسفی مورد بحث قرار می‌گیرد جسی و سلین هر دو به نوعی نگران گذر زمان هستند اما رویکرد آن‌ها متفاوت است. جسی نگران از دست رفتن لحظات و پشیمانی‌های آینده است و در تلاش است که از لحظه حال بیشترین بهره را ببرد در حالی که سلین نگرانی خود را در قالب نوعی ترس از زودگذر بودن احساسات و روابط بیان می‌کند، این تضاد فکری باعث می‌شود که فیلم به نوعی به مفهوم کارپ دیم یا استفاده از لحظه حال اشاره کند، اما در عین حال هشدار دهد که این بهره‌ برداری از لحظه نباید به بی‌مسئولیتی در قبال آینده منجر شود.

یکی دیگر از موضوعات کلیدی در گفت‌وگوها مسئله مرگ و جاودانگی است. سلین نگرشی معنوی‌تر دارد و به نوعی به تاثیرات متافیزیکی زندگی اعتقاد دارد در حالی که جسی دیدگاهی علمی‌تر و شکاکانه دارد. آن‌ها در مورد این بحث می‌کنند که آیا چیزی از انسان پس از مرگ باقی می‌ماند یا نه و اینکه چگونه افراد می‌توانند در خاطرات و تاثیرات خود در زندگی دیگران جاودانه شوند. این گفت‌وگو در واقع بازتابی از ترس مشترک بشر از فناپذیری و تلاش برای یافتن معنا در زندگی است.

فیلم در نهایت هیچ پاسخ قطعی برای این پرسش‌ها ارائه نمی‌دهد و این یکی از نقاط قوت آن است. چرا که گفت‌وگوهای جسی و سلین مانند یک بحث فلسفی باز باقی می‌ماند که بیننده را نیز به تفکر وا می‌دارد؛ با اینکه در سطح ظاهری، فیلم، داستانی ساده و عاشقانه دارد اما در عمق خود نقدی بر مفاهیم بنیادی زندگی ارائه می‌دهد و این همان چیزی است که آن را از سایر فیلم‌های عاشقانه متمایز می‌کند.

عاشقانه‌ای فلسفی

نقد فیلم Before Sunrise

فیلم Before Sunrise را می‌توان یک تامل فلسفی بر موضوعاتی همچون عشق، زمان، سرنوشت، مرگ و معنای زندگی دانست. این فیلم در دل یک داستان عاشقانه مینیمالیستی، بیننده را به درون‌نگری و بازاندیشی در مورد این مفاهیم وامی‌دارد و با استفاده از گفت‌وگوهای هوشمندانه میان جسی و سلین، جهان‌بینی‌های متفاوتی را به نمایش می‌گذارد که بررسی آن‌ها می‌تواند لایه‌های فکری فیلم را روشن‌تر کند.

فیلم Before Sunrise تضاد دو نگاه به عشق را در قالب شخصیت‌های جسی و سلین بررسی می‌کند. همان‌طور که گفته شد، جسی نگاه عمل‌ گرایانه‌تری دارد و عشق را نوعی توهم اجتماعی می‌بیند که انسان‌ها برای فرار از تنهایی به آن پناه می‌برند. او نسبت به روابط عاطفی و تعهد بدبین است و عشق را پدیده‌ای زودگذر می‌داند که بیشتر تحت تاثیر شرایط محیطی و ذهنی افراد شکل می‌گیرد؛ در مقابل، سلین عشق را به عنوان یک تجربه عمیق، متافیزیکی و سرشار از جادو می‌بیند که می‌تواند از منطق فراتر برود؛ او معتقد است که عشق یک نیروی معنوی است که به زندگی معنا می‌بخشد.

این دو نگاه در طول فیلم با یکدیگر درگیر می‌شوند اما نه به شکل یک مناظره که هدفش پیروزی یکی از طرفین باشد، بلکه در قالب یک دیالوگ آزاد که در آن هر دو شخصیت به نوعی از دیدگاه یکدیگر تاثیر می‌پذیرند. فیلم به جای ارائه یک پاسخ قطعی، نشان می‌دهد که عشق می‌تواند هم منطقی و هم احساسی باشد و این دوگانگی درک ما از روابط انسانی را پیچیده‌تر و غنی‌تر می‌کند. علاوه بر این، یکی از مفاهیم محوری فیلم، گذر زمان و تاثیر آن بر تجربه انسانی است. جسی و سلین به شکلی آگاهانه درگیر این مسئله هستند که لحظه‌ای که در آن حضور دارند، موقت و ناپایدار است. آن‌ها می‌دانند که این شب کوتاه به زودی پایان می‌یابد و ممکن است هرگز دوباره یکدیگر را نبینند، این آگاهی باعث می‌شود که رابطه‌شان شدت و عمق بیشتری پیدا کند و هر لحظه را با ارزش‌تر ببینند.

فیلم به نوعی باور اگزیستانسیالیستی درباره اهمیت لحظه حال را مطرح می‌کند، اینکه زندگی در زمان حال جریان دارد و انسان باید بدون اطمینان از آینده، از لحظات لذت ببرد. این نگاه تحت تاثیر اندیشه‌های ژان پل سارتر و مارتین هایدگر قرار دارد که معتقد بودند معنا در زندگی از طریق تجربه مستقیم و اصیل شکل می‌گیرد. فیلم همچنین به نقد مفهوم رمانتیک پنداشتن آینده می‌پردازد. چرا که شخصیت‌ها تصمیم می‌گیرند بدون تبادل اطلاعات تماس، بر اساس یک وعده‌ی غیرقطعی برای ملاقات دوباره، به سرنوشت اجازه دهند که مسیرشان را تعیین کند.

فیلم این پرسش را مطرح می‌کند که آیا سرنوشت وجود دارد یا اینکه زندگی صرفا مجموعه‌ای از تصادفات است؟ جسی بیشتر به تصادف اعتقاد دارد و معتقد است که انسان‌ها تنها از طریق تصمیمات و شرایط، مسیر زندگی‌شان را تعیین می‌کنند، در حالی که سلین احساس می‌کند نوعی نیروی نادیدنی در جهان وجود دارد که برخی افراد را به یکدیگر متصل می‌کند. این تضاد نگاه‌ها در بخش‌هایی از فیلم مشهود است مثلاً در جایی که سلین می‌گوید شاید روح مادربزرگش باعث شده که او در همان لحظه و مکان در قطار حضور داشته باشد و جسی این را صرفا یک تصادف می‌بیند.

فیلم در پاسخ به این پرسش موضعی دوپهلو دارد؛ از یک سو رابطه‌ی این دو شخصیت به دلیل یک تصادف ساده شکل می‌گیرد اما از سوی دیگر، خود این تصادف به قدری معنادار می‌شود که احساس سرنوشت‌ساز بودن به آن می‌بخشد. در نهایت فیلم نتیجه‌گیری مشخصی ارائه نمی‌دهد اما نشان می‌دهد که انسان‌ها در مواجهه با رویدادهای زندگی، خودشان به آن‌ها معنا می‌بخشند. یکی از مباحث مهمی که در فیلم مطرح می‌شود، مرگ و جاودانگی است. سلین نگاه معنوی‌تری دارد و معتقد است که انسان‌ها در خاطرات دیگران باقی می‌مانند. او به نوعی بر جاودانگی از طریق تاثیرگذاری بر دیگران اعتقاد دارد، جسی اما دیدگاهی شکاکانه‌تر دارد و مرگ را به عنوان یک پایان اجتناب‌ ناپذیر در نظر می‌گیرد که هیچ چیزی پس از آن وجود ندارد.

با این وجود، در طول فیلم جسی به این درک می‌رسد که خاطرات و لحظاتی که میان دو نفر شکل می‌گیرد، می‌تواند نوعی جاودانگی به همراه داشته باشد. در واقع، رابطه‌ی او با سلین هرچند کوتاه باشد اما اثری ماندگار در ذهن و زندگی او خواهد گذاشت. فیلم به طرز هنرمندانه‌ای این دیدگاه‌های فلسفی را در یک روایت ملایم و بدون اجبار قرار می‌دهد اما می‌توان نقدهایی نیز به آن وارد کرد یکی از نقدهای اصلی این است که اگرچه فیلم به اگزیستانسیالیسم و لذت از لحظه حال تاکید دارد اما در عین حال تناقضی در پایان‌بندی آن دیده می‌شود چرا که شخصیت‌ها به جای زندگی در لحظه، آینده‌ای نامشخص را برای خود طراحی می‌کنند این دوگانگی باعث می‌شود که فیلم نتواند موضعی کاملا مشخص درباره این مسئله اتخاذ کند.

نکته دیگر این است که فیلم به نوعی رمانتیک سازی کردن روابط زودگذر را ارائه می‌دهد که می‌تواند دیدگاهی بیش از حد ایده‌آلیستی باشد در دنیای واقعی، چنین روابطی معمولا پیچیدگی‌های بیشتری دارند و نمی‌توان تنها بر اساس یک شب و گفت‌وگوهای فلسفی، یک ارتباط عمیق و معنادار ایجاد کرد. البته این نگاه ایده‌آلیستی بخشی از ذات هنری فیلم است و به همین دلیل می‌توان آن را به عنوان بخشی از سبک و ساختار فیلم پذیرفت. در مجموع Before Sunrise یک فیلم فلسفی است که بدون ارائه پاسخ‌های قطعی، بیننده را به تفکر درباره‌ی عشق، زمان، سرنوشت و معنا وامی‌دارد فیلم نشان می‌دهد که چگونه یک گفت‌وگوی ساده می‌تواند بعدی عمیق‌تر پیدا کند و درک انسان از خودش و جهان اطرافش را تغییر دهد.

رویکرد بشر پست مدرن

نقد فیلم Before Sunrise

فیلم Before Sunrise با نمایش گفت‌وگوی پرتنش دو شخصیت فرعی در ابتدای داستان، تفاوت شیوه‌ی بحث‌کردن جسی و سلین را برجسته می‌کند. در صحنه‌ای از قطار، دو مسافر آلمانی در حال جدل با یکدیگر هستند، گفت‌وگوی آن‌ها بیشتر شبیه یک مناظره‌ی پرتنش است که در آن هر فرد قصد دارد نظر خود را بر دیگری تحمیل کند. لحنشان تند و هیجانی است و به جای گوش دادن به یکدیگر، بر سر اثبات دیدگاه‌های خود مبارزه می‌کنند این صحنه مقدمه‌ای است بر شیوه‌ی متفاوت بحث‌ کردن میان جسی و سلین که برخلاف آن‌ها، بدون ستیزه‌ جویی و با پذیرش تفاوت‌های فکری صورت می‌گیرد.

فیلم، جسی و سلین را به عنوان نماد بشر پست مدرن معرفی می‌کند که به جای مجادله و تعصب، روش مباحثه‌ی مسالمت‌آمیز را انتخاب کرده‌اند. آن‌ها نظرات خود را با آزادی و بدون ترس از قضاوت بیان می‌کنند اما در عین حال در پی تحمیل نظر خود بر دیگری نیستند. سبک گفت‌وگوی آن‌ها بیشتر از جنس کاوش و درک متقابل است تا رقابت برای اثبات برتری فکری؛ در واقع فیلم از طریق این تقابل نشان می‌دهد که بشر مدرن در مسیر بلوغ فکری، نیازمند جایگزین کردن دیالوگ آزاد و همدلانه به جای بحث‌های جدلی و تقابلی است.

با این وجود نمی‌شود مطمئن بود که این فیلم آرمان‌ شهر گفت‌وگو است یا واقع‌گرایی. درحالی‌که فیلم تلاش دارد این شیوه‌ی گفت‌وگو را به عنوان الگوی درست معرفی کند اما باید بررسی کرد که آیا این مدل کاملا واقع‌گرایانه است یا صرفا ایده‌آلیستی؟ در دنیای واقعی، گفت‌وگوهای عمیق درباره موضوعات فلسفی، احساسی و اجتماعی معمولا با نوعی چالش، تعارض و حتی هیجان و اختلاف نظر شدید همراه است اما فیلم گفت‌وگوهای جسی و سلین را به گونه‌ای نمایش می‌دهد که در آن هیچ‌گاه جدل جدی رخ نمی‌دهد و هر دو طرف کاملا پذیرای نظر یکدیگر هستند این وضعیت شاید در یک سطح ایده‌آل قابل ستایش باشد اما در عمل ممکن است چندان واقعی نباشد.

فیلم همچنین این ایده را مطرح می‌کند که نسل جدید، نسبت به نسل‌های قدیمی‌تر، درک بهتری از هنر گفت‌وگو دارند. دو شخصیت آلمانی که نمادی از نسل‌های پیشین هستند، به روشی سنتی‌تر و پرتنش‌تر بحث می‌کنند در حالی که جسی و سلین، به عنوان نمایندگان نسل جوان، از شیوه‌ای مدرن‌تر، آزادتر و کمتر جدلی برای بیان افکار خود استفاده می‌کنند. این نگاه تا حدی درست است اما به نظر می‌رسد فیلم در اینجا نگاهی بیش از حد خوش‌بینانه به نسل جوان دارد، چراکه در واقعیت، افراد جوان نیز همچنان درگیر مباحث جدلی و حتی تعصب‌های فکری و احساسی هستند.

در این فیلم، مرز میان گفت‌وگوی آزاد و نسبی‌گرایی فکری است که قابل بحث است. یکی از نقدهای دیگر این است که آیا پذیرش مطلق دیدگاه دیگران، باعث نسبی‌گرایی بیش از حد نمی‌شود؟ در طول فیلم، جسی و سلین تقریبا هیچ‌گاه نظر یکدیگر را رد نمی‌کنند بلکه تنها سعی می‌کنند آن را درک کنند. این شیوه‌ی تعامل، اگرچه نشان‌ دهنده‌ی مدارا و احترام به دیدگاه دیگران است اما در عین حال نوعی عدم قطعیت فکری را نیز نشان می‌دهد. در دنیای واقعی، افراد ناگزیرند در برخی موارد مواضع قاطع داشته باشند و همه‌ی ایده‌ها را صرفا به عنوان نظرهای متفاوت نپذیرند در حالی که فیلم این ایده را پرورش می‌دهد که همه‌ی نظرات معتبر هستند و مهم‌تر از درست یا غلط بودنشان، نحوه‌ی تعامل با آن‌ها مهم است.

این نگاه از یک سو، نوعی نگرش پست‌مدرن به حقیقت را در فیلم برجسته می‌کند که در آن هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و هر فرد بر اساس تجربیات و دیدگاه‌های خود، نسخه‌ای از حقیقت را درک می‌کند. از سوی دیگر، این نوع گفت‌وگوی بیش از حد منعطف، ممکن است این نقد را برانگیزد که شخصیت‌ها از ورود به تعارضات عمیق و واقعی اجتناب می‌کنند و بیشتر در حال گفت‌وگوی صمیمانه و بدون چالش‌های جدی هستند. بنابراین‌ سوال پیش می‌آید که آیا فیلم مدلی واقع‌بینانه از گفت‌وگو ارائه می‌دهد؟ فیلم Before Sunrise تصویری ایده‌آل‌گرایانه از گفت‌وگو میان دو فرد ارائه می‌دهد که در آن هیچ‌گونه ستیزه‌جویی، تعصب و تحمیل نظر وجود ندارد.

همچنین گفت‌وگو بیشتر شبیه یک کاوش ذهنی و فکری مشترک است. این مدل گفت‌وگو می‌تواند الهام‌بخش و جذاب باشد اما از نظر واقع‌گرایانه محدودیت‌هایی نیز دارد در دنیای واقعی، اختلاف‌نظرها معمولا پیچیده‌تر و احساسی‌تر هستند و صرفا گفت‌وگوی آرام و آزاد، همیشه به درک متقابل منجر نمی‌شود بلکه گاهی به مناقشه‌های ناگزیر و حتی گسست‌های فکری و احساسی می‌انجامد. با این حال، فیلم با هوشمندی از طریق نمایش تقابل میان دو نوع گفت‌وگو (گفت‌وگوی پرتنش دو شخصیت فرعی و گفت‌وگوی آرام جسی و سلین) این ایده را مطرح می‌کند که انسان مدرن نیاز دارد روش‌های جدیدی برای تعامل فکری پیدا کند، حتی اگر این روش‌ها هنوز در دنیای واقعی به شکل کامل محقق نشده باشند. این پیام فیلم به ویژه در دنیای امروز که گفت‌وگوهای بسیاری به نزاع‌های ایدئولوژیک و احساسی تبدیل می‌شوند، همچنان اهمیت دارد.

سه‌گانه

نقد فیلم Before Sunrise

به طور کل، این سه‌گانه یکی از درخشان‌ترین آثار سینمای مستقل در زمینه‌ی روایت عشق، گذر زمان و تکامل روابط انسانی است. این سه فیلم به فاصله‌ی نه سال از یکدیگر ساخته شده‌اند و داستان جسی و سلین را در سه مرحله‌ی متفاوت از زندگی‌شان روایت می‌کنند. اولین بخش نوعی جادوی اولین برخورد و امکان‌های بی‌پایان مباحثه و ارتباط را در خود جای داده است. در Before Sunrise (1995) جسی و سلین به عنوان دو جوان ماجراجو و کنجکاو با ذهن‌هایی پر از ایده‌آل‌ها و رویاها به تصویر کشیده می‌شوند. دیدار اتفاقی آن‌ها در قطار و تصمیم ناگهانی برای گذراندن یک شب در وین، نقطه‌ی آغاز این سفر احساسی است.

این فیلم بیشتر از هر چیز، درباره‌ی امکان‌های بی‌پایان عشق و زندگی است شخصیت‌ها هنوز در ابتدای راه هستند و آینده برای آن‌ها همچون صفحه‌ای سفید است که می‌توانند هر چیزی بر آن بنویسند. عشق در این مرحله رمانتیک، هیجان‌انگیز و سرشار از جادو به نظر می‌رسد و گفت‌وگوهایشان حول موضوعاتی مانند سرنوشت، معنای زندگی و مرگ می‌چرخد. در پایان، بدون اینکه شماره‌ای رد و بدل کنند، تنها بر اساس یک وعده‌ی غیرقطعی برای دیدار دوباره، از یکدیگر جدا می‌شوند. این فیلم نمایانگر دیدگاهی ایده‌آلیستی و رمانتیک درباره‌ی عشق است که بیشتر بر پایه‌ی تخیل و احتمال بنا شده تا واقعیت.

اما در بخش دوم یعنی Before Sunset (2004) بازگشت به واقعیت و محدودیت‌های زمان رقم می‌خورد. نه سال بعد، جسی و سلین دوباره در پاریس یکدیگر را ملاقات می‌کنند اما این بار در شرایطی کاملا متفاوت. جسی ازدواج کرده و نویسنده شده و سلین درگیر دغدغه‌های زندگی بزرگسالی است. آن‌ها فقط ۹۰ دقیقه تا پرواز جسی وقت دارند و این محدودیت زمانی، ساختار فیلم را به یک مسابقه‌ی احساسی تبدیل می‌کند. این فیلم به شکل ظریفی نشان می‌دهد که چگونه گذشت زمان، تجربه‌ها و مسئولیت‌ها، رویای جوانی را به چالش می‌کشند. اگر در فیلم اول، عشق نوعی شور و ماجراجویی بی‌حد و حصر بود، اینجا درگیر سوال‌های پیچیده‌تری می‌شود.

جسی از زندگی زناشویی ناموفقش می‌گوید، سلین از شکست‌های عاطفی خود حرف می‌زند و هر دو متوجه می‌شوند که شاید هنوز به یکدیگر احساس دارند اما زندگی، شرایط و انتخاب‌ها در این مسیر تاثیرگذار بوده‌اند. زمان در این فیلم نه‌ تنها به عنوان یک عنصر داستانی، بلکه به عنوان تم اصلی مطرح می‌شود. شخصیت‌ها این بار فرصت محدودی برای تصمیم‌گیری دارند و برخلاف فیلم اول، این بار سوال این نیست که آیا می‌توان عاشق شد، بلکه این است که آیا می‌توان گذشته را احیا کرد و با پیامدهای انتخاب‌های پیشین کنار آمد یا نه؟

در نهایت تقابل عشق و واقعیت و یا آزمون نهایی رابطه در آخرین عضو مجموعه یعنی Before Midnight (2013) به چشم می‌خورد. این فیلم جسی و سلین را در مرحله‌ی پختگی و استهلاک عشق نشان می‌دهد. آن‌ها ازدواج کرده‌اند، دوقلو دارند و اکنون در یونان تعطیلات خود را می‌گذرانند اما رابطه‌شان وارد مرحله‌ی چالش و تنش شده. فیلم اول درباره‌ی هیجان و رویا و فیلم دوم درباره‌ی شور و پشیمانی بود، فیلم سوم درباره‌ی واقعیت و استهلاک عشق در طول زمان است. دیگر خبری از ایده‌آل‌گرایی نیست، بلکه چالش‌های زندگی مشترک جای آن را گرفته‌اند. جسی بین نقش پدری و نویسندگی مردد است و سلین احساس می‌کند که در این رابطه خودش را از دست داده است.

بحث‌ها و درگیری‌های آن‌ها در این فیلم برخلاف دو فیلم قبل، بیشتر از جنس واقعیت تلخ زندگی است. حتی زبان گفت‌ و گو تغییر کرده، درحالی‌که در دو فیلم قبل، ارتباط آن‌ها بیشتر حول ایده‌ها و رویاهایشان می‌چرخید، اینجا صحبت‌ها درباره‌ی انتظارات، سرخوردگی‌ها و تغییرات ناگزیر زندگی است. در پایان، فیلم این پرسش را مطرح می‌کند که آیا عشق بعد از سال‌ها، هنوز ارزش تلاش دارد؟ برخلاف دو فیلم قبلی که به پایان‌های باز و رومانتیک ختم می‌شدند، اینجا نتیجه‌ی گفت‌ ودگوی طولانی جسی و سلین نه به یک وعده‌ی عاشقانه، بلکه به یک سازش بالغانه ختم می‌شود. آن‌ها می‌فهمند که عشق در این مرحله دیگر مثل روزهای اول نیست، اما شاید هنوز هم بتوان برای آن جنگید.

این سه فیلم نمایشی از سیر تکاملی عشق در سه مرحله‌ی متفاوت از زندگی است. در Before Sunrise، عشق مانند یک امکان هیجان‌انگیز است که هیچ مرزی ندارد در Before Sunset، عشق یک فرصت ازدست‌رفته است که در تضاد با زمان و واقعیت قرار گرفته و در Before Midnight، عشق دیگر یک انتخاب آگاهانه و مسئولانه است که نیاز به تلاش و درک متقابل دارد. تغییر تدریجی گفت‌ و گوها در این سه فیلم بازتابی از تحول روابط انسانی در طول زمان است. در فیلم اول، گفتگوها درباره‌ی احتمالات و ایده‌ها است در فیلم دوم، درباره‌ی گذشته و حسرت‌ها و در فیلم سوم، درباره‌ی مسئولیت‌ها و چالش‌های واقعی زندگی.

این تغییرات نشان می‌دهد که چگونه انسان‌ها در مسیر زندگی، از رویاپردازی به واقع‌گرایی و سپس به سازش و پذیرش می‌رسند. این سه‌گانه نه‌ تنها تصویری از یک رابطه‌ی عاشقانه، بلکه نمایانگر تحولات فکری و احساسی بشر در دوران‌های مختلف زندگی است. جسی و سلین در طول این سال‌ها همچنان همان دو شخصیت فیلم اول هستند اما جهان‌بینی، انتظارات و نگرششان به عشق و زندگی تغییر کرده است. در واقع، رمانتیسم در برابر واقع‌گرایی قرار می‌گیرد. درحالی‌که سه‌گانه‌ی Before به‌عنوان یکی از واقع‌گرایانه‌ترین داستان‌های عاشقانه شناخته می‌شود، همچنان رگه‌هایی از رمانتیسیسم سینمایی در آن دیده می‌شود.

فیلم اول تا حد زیادی روی شانس و جادوی برخوردهای اتفاقی تاکید دارد که شاید در دنیای واقعی کمتر اتفاق بیفتد. در فیلم دوم، بازگشت دوباره‌ی آن‌ها به یکدیگر به‌شکلی تنظیم شده که انگار سرنوشت برای آن‌ها فرصت دومی را در نظر گرفته و در فیلم سوم، با وجود تمام درگیری‌ها، باز هم عشق توانایی ادامه دادن را پیدا می‌کند. با این وجود، این سه‌گانه یکی از کم‌ نظیرترین بررسی‌های روانشناختی و اجتماعی یک رابطه عاشقانه در طول سال‌ها را ارائه می‌دهد و برخلاف بیشتر فیلم‌های عاشقانه، نشان می‌دهد که عشق فقط در مرحله‌ی شروع و شور اولیه‌اش خلاصه نمی‌شود، بلکه آزمون واقعی آن در طول زمان است.

نقد فیلم Before Sunrise

85

امتیاز ویجیاتو

source

توسط funkhabari.ir